دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است. اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد. اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی. سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است (عرفان نظر آهاری)
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت توسط سحر |
زدن یا مژه بر مویی گره ها / به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ی پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ی سختی پریدن
گرفتن شر ز شیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان
که بار منت دونان کشیدن
(نیما یوشیج)
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت توسط سحر |
ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز. (آژنداندازه گر)
همیشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
همیشه آن بالا هست.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.
همیشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهایی که حرفی بود برای زدن،
روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن.
شاید که نشانی از هستی است،
یا که نماد عشق است.
شاید که خود زندگی است با تمام تنهایی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده همیشه،
ماه من است.
نگاهش کنید، شاید شما هم ماهی دارید آن بالا.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت توسط سحر |
زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد.
***
آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود
عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت توسط سحر |
خواب ديدم قيامت شده است. هرقوم را داخل چاله اعظم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانان گرز به دست گمارده بودند الا چاله ايرانيان. خود را به عبيد زاکاني رساندم و پرسيدم: «عبيد اين چه حکايت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت:مي دانند که به خود چنان مشغول شويم که ندانيم در چاهيم يا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در ميان ما کسي که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسيده گفت: گر کسي از ما، فيلش ياد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهباني لنگش کشيم و به تهِ چاله باز گردانيم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت توسط سحر |
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت توسط سحر |
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید (افشین یداللهی)
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت توسط سحر |
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح. *** (عرفان نظر آهاری)
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.
جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت توسط سحر |
ما تماشاچیانی هستیم ٬
که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر امدیم! خیلی دیر.... پس به ناچار حدس می زنیم٬ شرط می بندیم٬ شک می کنیم ... و آن سوتر در صحنه بازی به گونه یی دیگر در جریان است! (حسین پناهی)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت توسط سحر |
ای واژه بی معنی، رؤیایی بی تعبیر آغاز ترین پایان، آزاد ترین تقدیر از قلب تو می روید، نبض غزلی تازه پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه تو سایه خورشیدی تو بوسه در بحران تو دلهره ای آرام، مهتاب تر از باران آرامش طوفانی، می سازی و ویرانم رسوائی راز آلود، می پوشی و عریانم من حادثه بر دوشم، من عشق نمی دانم در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم ای واژه بی معنی، رؤیایی بی تعبیر آغازترین پایان، آزاد ترین تقدیر من را تو به خود خواندی، معشوقه ناخوانده دل را به ازل بسپار، یکدم به ابد مانده (افشین یداللهی)
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت توسط سحر |
| ||||||